
صد آه سردبردل,صدزخم کهنه برجان
یک راه تار درپیش,درپشت سر بیابان
دستان سرد عاشق,پاهای خسته ازراه
یک جسم بی اراده,یک خاطر پریشان
یک ذهن گنگ ومبهم بایک زبان الکن
یک قامت خمیده درزیربارهجران
باچشمهای خسته درآرزوی دیدار
بایک دل شکسته درانتظارجانان
زندان محض باشد,دنیای بی توبودن
جایی که دیو باشد,درپشت در نگهبان
![]()
